|
امیری حسین و نعم الامیر
|
من اگه دختر میشدم رو دست بابا ننم میموندم؟
دختر به این خوشگلی کی دیده تا حالا؟

ببینید چقدر نمک دارم.


سلام به همه ی شمایی که دوستون دارم و دوستم دارید .
نماز و روزتون قبول باشه .
جاتون خالی بعد از یکی دو باری که با مامانی رفتیم نمایشگاه قرآن ، بالاخره موفق شدیم یه وقت خالی تو زندگی بابایی پیدا کنیم و با سوء استفاده از این فرصت پیش اومده شاهد همراهی اون برا رفتن به نمایشگاه قرآن باشیم . (البته این و هم بگما ، اون تقصیری نداره . چون این ماه از ماه های پر ترافیک کاری براشه . اجرای برنامه . همراهی با گروه تواشیح و ....... )(برا سلامتیش صلوات)
بابایی از سر کار زودتر رسید و رفت برا نماز . من و مامانی هم ماشین و گذاشتیم تو پارکینگ و راه افتادیم سمت نمازخونه . با دیدن بابایی من پیشش موندم تا مامانی بره نماز و برگرده .
بعدش با بسته های افطاری ای که تو نمازخونه بهمون دادن افطار کردیم و راه افتادیم سمت نمایشگاه .
بعد از یه دور زدن کوتاه رفتیم تو بخش کودک .
تو بخش کودک هم نقاشی کشیدم . هم رفتم نمایش دیدم و هم قرآن خوندم و جایزه گرفتم .

تازه براتون بگم که بابایی بعد از معرفی من به استاد کریم منصوری ، ایشون من و بغل کرد تا بابایی یه عکس یادگاری ازمون بگیره . بابایی به استاد گفت که من چقدر ایشون و قرائت قرآنش رو دوست دارم .

بعدش رفتیم سراغ غرفه های فروش کتاب و نرم افزار و آخرین بخش که مامانی خیلی دوست داره بره اونجا بخش محصولات فرهنگی بود که تا دلت بخواد فرش قرآنی و از اینجور چیزای قشنگ داشت .
اما قبلش باید بگم که همین طور که داشتیم از طبقه ی بالای نمایشگاه به سمت بیرون می رفتیم ، مامانی گفت بریم بخش آموزش تا ببینم اطلاعات مربوط به مهدهای قرآن رو از کجا میشه گرفت .
تو این بخش یه اتاقکی بود که به نوجوونا آموزش هم می دادن .
بابایی گفت : امیر حسین بریم پیش معلم بچه ها و قرآن بخون تا جایزه بگیری . منم که از خدا خواسته رفتم و پیش یه خانمه قرآن خوندم و اون به من جایزه داد اما با دیدن جایزه های بزرگی که به معلمای بچه ها میدادن زدم زیر گریه و گفتم که من اونا رو میخوام و اینجا بود آغاز بهانه گیری های من که تقریبا تا آخر نمایشگاه ادامه داشت .
میگید چرا ؟ گوش کنید .
تو ادامه ی مسیر وقتی که از یکی از خانما جایزه گرفتم ( آب نبات چوبی ) این آب نبات تو بخش محصولات فرهنگی از دستم افتاد رو زمین و بابایی هم که دید کثیف شده انداخت تو سطل آشغال . و اینجا بود که داد و هوار من به آسمون رفت و بابایی بخاطر اینکه از کوره در نره و شل و پلم نکنه از اون بخش رفت بیرون و بیچاره مامانی بود که من و تحمل میکردم با نق و نوق های زیادم .

خلاصه براتون بگم که اون شب اعصاب معصاب برا کسی نذاشتم تا اینکه تونستند با دوز و کلک یه خورده آرومم کنن که بریم سمت خونه .
خیلی زیاد شد . ماجرای شام خوردن تو پارک و دعوای گربه ها باهم باشه برا بعد .
خداحافظ .
سلام و امیدوارم حال همتون خوب باشه .
معذرت میخوام که از اردیبهشت تا حالا نتونستم مطلب جدیدی براتون بذارم .
آخه بابایی که به نیابت از من وبلاگم و به روز میکنه ، سرش شلوغه و نمیرسه که زود به زود حرفام و بهتون برسونه . البته من ازش خواستم که یه خورده بیشتر تحویلم بگیره و اونم چون من و دوست داره قول داده که زود به زود حرفای من و به گوشتون برسونه .
دیشب (شنبه ۱۷ مرداد ۱۳۸۸ ) عروسی عمو مهدی بود . (عمو شکوری) اما من نرفتم برا عروسی یا بهتر بگم من و نبردن !؟![]()
اما آخر شب بعد از تموم شدن عروسی که عمو مهدی میخواست با خانمش بره سمت مقبره شهدای گمنام بابا و مامان سریع اومدن دنبال من (که خونه ی مامان ملوک بودم ) و من و هم برداشتن تا با خودشون ببرن . ![]()
اینجوری شد که من هم تونستم عمو مهدی رو تو لباس دومادی ببینم و عروسیش رو بهش تبریک بگم . البته بابایی همش بهش تسلیت می گفت اما من فکر کنم الان عمو مهدی خیلی خوش به حالش شده که یکی میتونه جوراباش و بشوره و براش چایی و غذا درست کنه .
من هم با این دستای توچولوم دعا میکنم براشون و از خدا میخوام که خوشبخت بشن و هر چه زودتر یه دوست برا من از بیمارستان رسالت بخرن . (همون جایی که مامانی و بابایی من و از اونجا خریدن ) .
روز شنبه ۱۲/۲/۱۳۸۸ تقریبا ساعت ۹ شب بود که همراه با بابایی و مامانی رفتیم مسجد خاتم الانبیاء (مسجد سنگی) برای شرکت تو جلسه ی قرآن استاد محمدیون .
وارد مسجد که شدیم بعد از سلام و احوالپرسی بابایی با آقای محمدیون ،ايستاديم به نماز . بعد از تموم شدن نماز بابايي و دلا و راست شدن من رفتيم به جمع قارياي جلسه اضافه شديم .
من يه خورده كنار بابايي نشستم اما طبق معمول شيطون داشت قلقلك مي داد كه برم ماشين بازي و از اين حرفا . بابايي ديد كه زورش به من نمي رسه و نميتونه جلوي فرياد و صداي من و بگيره من و آورد بيرون و شروع كرد به صدا زدن ماماني تا با تحويل من به اون يه نفس راحت بكشه و بتونه حواسش رو تو جلسه بيشتر جمع كنه . منم كه بهونه ي ماشينام و مي گرفتم به داد و بيدادم ادامه دادم تا اينكه فشار وارده از ناحيه ي زير شكم بابايي و مجبور كرد كه در جهت خالي شدن مثانه ي مبارك بنده اقدامات فوري اي انجام بده تا مجبور نشه كل مسجد رو بشوره .
در حال انجام امورات بودم كه ماماني هم سر رسيد و با بسته شدن سگك كمربند به آغوش ماماني رفتم تا برم به قسمت زنونه و ماشينام و در آغوش بگيرم و خلاصه .
سرتون رو درد نيارم ، بابايي يه چشمش به قرآن و جلسه بود يه چشمش هم به من كه زياد شيطوني نكنم . بعضي موقع ها هم با چشماش حرفاي بدي به من ميزد كه بهتون نميگم .
تقريبا ساعت ۳۰/۱۰ بود كه بابايي از استاد خداحافظي كرد و راه افتاديم سمت خونه .
تا شد هفته ي بعد كه كمي دير تر رفتيم برا جلسه . اين دفعه جايي كه نشستيم نزديك بود به جاي استاد محمديون . بعد از احوالپرسي استاد به منم سلام داد و من هم جوابش رو دادم و تكيه دادم به بابايي .
بابا هم جلوم قرآن گذاشت تا چشمم با ديدن آيات خدا نوربالا بزنه اما غافل از اينكه ماشيناي توي توله (منظورم كوله هست ، اينقدر گير ندين . طول ميكشه تا به ك ، ت نگم ) داشتن داد مي زدن امير حسين ، امير حسين ، هو هو . بيا بازي ، بيا بازي ، هو هو . و من هم چون طبق معمول طاقت دوري از ماشينام و ندارم توله ي خودم و كوله ي شما رو برداشتم و با همون نگاه پر حرف بابايي رفتم يه گوشه تا با ماشين هام بازي كنم. حالا نميگم كه چقدر سرو صدا راه انداختم و چقدر بابايي رو از جاش بلند كردم تا بياد و اين عامل شرارات و براندازي رو ساكت كنه . در همين حين بود كه ناگهان فشار وارده باز به سراغ اومد و من بدو بابايي بدو . البته من نفهميدم چرا يهويي دوييدم اما مطمئنم بابايي دوييد تا بياد و وجدان من و راحت كنه .بالاخره بعد از رفع حاجت اومدم كنار بابايي نشستم و تو همين لحظه استاد به بابايي اشاره كرد كه برا تلاوت پشت ميكروفن قرار بگيره كه با مخالفت شديد من همراه شد . يكي از بچه هاي جلسه ديد كه من نميذارم بابايي بره پشت ميكروفن پا شد و ميكروفن رو آورد پيش بابايي كه من ديگه طاقت نياوردم و زدم زير گريه و داد و بيداد كه بابايي نبايد بخونه . بابايي هم كه مي خواست من و آروم بكنه بغلم كرد و من هم از اين فرصت استفاده كردم و محكم خوابوندم زير گوش بابايي . خلاصه بگم كه نذاشتم بابا تلاوت كنه و نفر بعدي شروع كرد به تلاوت .
اين كار من بهانه اي شد تا بابايي من و بياره تو ماشين و تحويل ماماني بده تا بتونه تلاوت امشبش رو انجام بده .
بعد از تقريبا يه ربع كه پيش ماماني تو ماشين بودم بابا اومد و شاهد آب دادن دسته گلي از طرف من بود كه نمي گم چي بود و پس از پاكسازي راه افتاديم سمت خونه .
تا بعد خدانگهدار .
من امیر حسینم. یادتون که نرفته . من و که فراموش نکردین ؟
الان نزدیک به ۲ هفته است که مشکلاتم خواب و قرار رور از مامانی و بابایی و مامان ملوت (ملوک) و بقیه گرفته .
آخه داشتم برنامه می دیدم یهویی بعد از اینکه مامانی دست و روی من و شست و من و گذاشت رو زمین از حال رفتم و بی حال شدم . بعدشم مامانی با گریه با بابایی تماس گرفت و همزمان مامان ملوت و بابا محسن هم اوندن و من و بردن بیمارستان . الانم دارم دارو میخورم تا ایشاالله بهتر شم .
امام حسین جونم !
تو که خودت می دونی مامان و بابا طاقت ندارن مریضی و بی حالی من و ببینن .
تو که خودت می دونی بچه ی آدم جلوش بال بال بزنه چقدر سخته .
تو که خودت داغ علی اصغرت رو دیدی .
تو که خودت شرم داشتی با ربابه روبرو شی .
تو رو جون رقیه ات که هم سن و سال الان من بود . تو رو جون علی اصغر ناز نازیت کمکم کن تا من دیگه اشکهای مامانی و نبینم . کمکم کن تا نبینم بابایی بخاطر حال مامانی اشک هاش و می ریزه تو دلش . کمکم کن تا نبینم دل مامان ملوت و بابا محسن و دادا مصطفی و دایی محمد پر آشوبه .
من که می دونم هر چی تو سرنوشتم نوشته و خدا صلاح بدونه همون میشه پس کمک کن مامان و بابا هم از این امتحان سربلند بیرون بیان و کمتر برا من غصه بخورن .
راستی امام حسین جونم ! دوباره میخوام داد بزنم و بگم « امیری حسین و نعم الامیر » تا انرژی بگیرم و خودم و آماده ی سرنوشتی کنم که مطمئنم خدا همون رو میخواد .
خیلی چاکریم .
جای همتون خالی ، شب اربعین رفتیم خونه ی عمو شتوری (شکوری) هیأت . هر چند عمو به بابایی برنامه ی هیأت رو خبر نداده بود اما بابایی به محض باخبر شدن زودتر از همیشه اومد خونه تا سه تایی یعنی من و مامانی و خودش باهم بریم اونجا .
من هم که غروبی رفته بودم حموم و بلور شده بودم به کمک بابایی و مامانی لباس مشکیم و تن کردم و راه افتادیم .
طبق معمول و با توجه به اعتیادی که به نوار محمود کریمی دارم تا اومدم تو ماشین از مامانی خواستم که نوار کریمی برام بذاره و اون هم جز اطاعت امر معمولا چاره ی دیگه ای نداره .
رسیدیم و دم در عمو شتوری و دیدم . من و بغل کرد و بهمون خوش آمد گفت و رفتیم تو اتاق .
اینها همه رو گفتم تا بدونید که امیرم یعنی حسین ، امیر حسینش رو برای مراسم اربعین دعوت کرد و اون شب من سعادت داشتم تا اسمم بعنوان عزادار شب اربعین تو پرونده ی اربعینی ها ثبت بشه .

نکته ی جالب دیگه ی اون شب کادوهای تولدم بود که از خاله مرضیه و خاله فرزانه گرفتم . دستشون درد نکنه . اونا خیلی من و دوست دارن همونجور که من دوسشون دارم .
در ضمن تا یادم نرفته از یه بامزه ای به نام مشتات خانم (مشکات خانم ) بگم که خواهرزاده ی عموشتوریه و خیلی با نمکه . درست مثل خودم .
اون هم اون شب لباس مشکی تنش کرده بودو اون وسط مسطا ویراژ میداد . جدیدا مثل اینکه فهمیده خیلی دوسش دارم . آخه همش میومد سمت من و دستام و میگرفت و میخواست من پیشش بمونم .یهو تا دیدیم رفت سمت اتاق عقبی خداحافظی کردیم و اومدیم بیرون تا دلش نشکنه و دریه (گریه) نکنه .

این هم بود ماجرای شب اربعین .
تا بعد .
از شما چه پنهون مدتیه که شبها تو خواب خون دماغ میشم .(دعا کنید که زودتر خوب شم )
تو یکی از این شبها که خون زیادی از بینی من اومد و تمام صورت و دست و لباسام خونی شد یهویی یاد فیلم هایی افتادم که تو این مدت از تلویزیون پخش میشه و بچه های مظلوم غزه رو نشون میده . بابایی که اومد به کمک مامانی تا هم اونو دلداری بده و هم به من کمک کنه و بغلم کنه به من گفت چی شده امیر حسین؟ و من هم گفتم بابایی شبیه بچه های غزه شدم .

بابایی بعد از این حرف من و بغل کرد و آرومم کرد و با کمک مامانی بعد از مطمئن شدن از بند اومدن خون بینی ، من و تو جام قرار دادن تا بخوابم .
آره ! من باید با آرامش تو یه جای آروم کنار مامان و بابا باشم اما بچه های غزه باید هر لحظه منتظر بمب و موشک و ترکش باشند . ایشاالله خود خدا نگهدار و مواظبشون باشه .
اسراییل خیلی بدی .
تو روزای محرم یه هیأتی تو کوچمون هست که معمولا شبها برای عزاداری تو کوچه ها و خیابونا دسته روی می کنند . هر موقع که صدای طبل و بلندگوشون میاد سریع میرم دم پنجره و خودم و کش میارم تا بتونم یه چیزایی اون دوردورا ببینم . بعضی موقع ها هم لج میکنم که من و ببرین بیرون تا ببینمشون .
تو یکی از این شبها که داشتیم از بیرون میومدیم سمت خونه خورد به زمانی که هیآت داشت از راه می رسید و نزدیک کوچمون بود و بابایی از اونجا که می دونست من علاقه ی زیادی دارم تا از نزدیک زنجیر زنی و مداحی و طبل و سنج رو ببینم از مامانی اجازه گرفت تا من و ببره پیش دسته ی عزاداری .
و من هم خوشحال از این بابت با بابایی راه افتادم .
از اون شب به بعد هر چیزی رو که تو دستم بود جای زنجیر فرض میکردم و با یه چرخش میاوردم رو شونه هام و اینقدر این کار رو تکرار کردم تا یه روز که رفتیم سمت بازار مامانی برام یه زنجیر کوچولو خرید و این زنجیر شد اولین زنجیر برای ابزار نوکری و ارادت من به امام و امیرم یعنی حسین .
امیری حسین و نعم الامیر

از اونجا که بابایی و مامانی خیلی علاقه دارن تا من انس بیشتری با قرآن و اماما داشته باشم و با توجه به اینکه از علاقه ی زیاد من به موسیقی و نوار و سی دی و از اینجور چیزا آگاه بودند در یک اقدام جالب یه نوار سامی یوسف برام خریدند تا تو ماشین با هم گوش کنیم .

جالبه براتون بگم که چون من کوچیکم و زود جوگیر میشم اجازه ی عوض کردن نوار تو ماشین رو نمیدادم و این کار بابایی رو خیلی اذیت میکرد . این روال تقریبا نزدیک به یه سالی ادامه داشت و من راضی نمیشدم که کسی نواری غیر از نوار سامی یوسف تو ماشین گوش بده .
بابایی که دید نمیتونه حریف من و گریه ها و لجبازی هام بشه در یک اقدام جالب اوایل محرم امسال دو تا نوار محمود کریمی بعنوان کادو برام خرید و از اون به بعد دیگه راضی شدم که به این نوارها گوش بدم و یواش یواش دست از سر نوار سامی یوسف برداشتم و الان اینوری دارم غش میکنم و اجازه نمیدم که کسی غیر از نوار کریمی گوش کنه .

چه کنیم ، ما اینیم دیگه .پسر روز عاشورا این چیزا رو هم داره دیگه .