|
پسر عاشورا امیری حسین و نعم الامیر
| |||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||
|
سلااااااااااااااااااااااام دلم میخواد این بابایی و یه فلک درست و حسابی بکنم اما چه کنم که دلم نمیاد خوب. بگید خوب. داره یه سالی میشه که این وبلاگم به روز نشده و تو این یه سال چه اتفاق ها که نیفتاده. از همه مهمتر این که دیگه با حرف «ک» مشکل ندارم و هیچکسی نمیتونه بخاطر توتاتولا گفتن کوکاکولا سر کارم بذاره و یه دل سیر بخنده. نکته دوم این که رفتم مدرسه. اونم چه مدرسه ای. مدرسه علوی چه مربی خوب و ماهی. آقای اکبریان خدایا بخاطر همه این نعمت های خوب ازت ممنونم . اما بالاخره یه روز حال بابایی و میگیرم بخاطر اینکه اصلا وقت نمیذاره تا وبلاگم و از این بی مطلبی در بیاره. فعلا این و ازم داشته باشین تا بیام و خاطرات خوب مدرسه رو باهاتون در میون بذارم. [ پنجشنبه یازدهم اسفند 1390 ] [ 9:57 ] [ سید امیر حسین ]
[ چهارشنبه بیست و نهم تیر 1390 ] [ 16:57 ] [ سید امیر حسین ]
[ شنبه سوم اردیبهشت 1390 ] [ 12:38 ] [ سید امیر حسین ]
سلام سلام صد تا سلام
بعد از یه چند وقتی بابایی فرصت کرد تا وبم و به روز کنه.و بهونه ی به روز شدن وبم هم حضور تو مراسم شب دوم محرم امساله. جاتون خالی بود ببینید که شب اول محرم چه بلایی سر بابایی آوردم . میدونید چرا ؟آخه من و نبرد برا هیئت.هر چی بهش گفتم من میخوام برم هیئت بهم می گفت باباجون سرم درد میکنه و اصلا حالم خوب نیست . بذار برا فردا شب . اما تو مخ من نمیرفت که نمیرفت.تازه مامانی هم طرف بابایی بود.البته بابایی راست میگفت از جمعه که از ماموریت کرمان برگشته سر درد داشته تا خود سه شنبه . اما به من چه میخواد سرش درد نگیره . دلیل نمیشه که من و هیئت نبره . خلاصه تا میشد لجبازی کردم و اذیت اما فایده نداشت که نداشت. رو حساب قولی که بابایی بهم داد شب دوم محرم رفتیم هیئت مسجد صاحب الزمان که آقای قنبرپور مداح اونجاست . طبق معمول بعد از هیئت رفتم پارک نزدیک مسجد کمی بازی کردم و بعدش برگشتیم خونه. و این بود از لطف امام حسین که امسال هم نصیب من شد. همونطور که من همیشه دعاتون میکنم شماها هم تو دعاهاتون من و یاد کنید. [ چهارشنبه هفدهم آذر 1389 ] [ 16:51 ] [ سید امیر حسین ]
![]() سلام و سلام و سلام به همه ی اونایی که دوسم دارن و منم دوسشون دارم. خیلی حال نوشتن ندارم. بدید چرا؟خوب بدید دیده(بگید دیگه).نمیدید ؟ از هفته قبل یکی اومده پیشم مهمونی.آره پیش من . تعجب نداره . خوب منم آدمم دیده(دیگه). حالا یه سوال . اده (اگه) دفتید(گفتید) کیه؟نه . نه . نه .نه اونم نیست.مشتاتم (مشکاتم)نیست . نه ،بابا یوسف و عزیز هم نیستن . دارین شاتیم (شاکیم) می کنیدا . اصلا یه اسم عجیب و غریبی داره . در ضمن اولین بارشم نیست که میاد . تازه هر وقتم که میاد تندر(کنگر)میخوره و لندر(لنگر) میندازه . کلی هم زحمت داره و تازه اذیت هم میکنه . اصلا دوست دارم بتشمش (بکشمش) این مهمون ناخونده رو . هنوز نفهمیدین تیه(کیه) ؟ آیتیواین (آیکیویین )همتون . باشه خودم میگم . اسم این مهمون نامرد ویروس هستش . یه هفته است اومده سراغم . البته اول من و بعد هم اومده سراغ مامانی . حالا که یقه بابایی و بگیره خدا میدونه . البته بابایی اینقده سرش شلوغه که بعید میدونم بتونه بخوبی از این مهمون پذیرایی کنه و بتونه براش وقت بذاره . تازه بايد از ماماني هم خيلي خيلي ممنون باشم و تشكر كنم قربون مامان و بابام بشم که این همه هوای من و دارن . دستشون درد نتنه(نکنه). شما هم زل نزنین به تامپیوتر(کامپیوتر) تا بعد ، خدانگهدار همتون . دوستدارتون امير حسين معروف به امير نفس.
[ پنجشنبه بیست و پنجم شهریور 1389 ] [ 15:29 ] [ سید امیر حسین ]
به نام خداوند بخشنده و مهربان . با سلام . به برنامه ريحانه خوش آمديد.اين برنامه ............ اي واي چرا اينجوري شد . يه لحظه فكر كردم دارم اجرا ميتنم(میکنم).حواسم نبود باید برا وبلاتم(وبلاگم) مطلب بذارم . و طبق معمول از دست این بابایی ............. اصلا به فکر بروز کردن وبلاتم(وبلاگم) نیست. بابای ................................................................................. و ........... . بعد از مدت ها اومدم بگم که من هم تونستم امسال مزه ی سحری رو بچشم. شب نوزدهم ماه رمضون (۷شهریور ۸۹) همراه بابایی رفتم برا احیا و قرآن به سر گرفتن. اگه گفتین تجا؟(کجا؟) مدرسه دادا مصطفی. جالب اینجا بود که به دادایی خبر نداده بودیم اما دم در دیدیمش و اونم از دیدن من یه عالمه خوشحال شد. همه مشغول عبادت بودن و منم مشغول عبادت از طریق بازی های گوشی دادایی.بخاطر همین هم یه خورده هم دادایی و هم بابایی رو اذیت تردم.(کردم) چون اونا مخالف این کار من بودن . خلاصه اینکه با كلي وعده و وعيد و با قول گرفتن از اينكه بعد از مراسم بابايي من و ميبره پارك بالاخره راضی شدم که گوشی و بدم به دادایی اما دادن گوشی همانا و بهونه جویی های منم همانا . موقع قرآن به سر گرفتن شد و بابایی قرآنش رو روی سر من گذاشت و بهم میگفت که چی بگم و چی دعا کنم .بعد از قرآن به سر گرفتن هم مشغول عزاداری شدیم . منم که بچه هیئتی ، به كمك بابايي پيرهنم و درآوردم و مشغول سينه زني شدم . مراسم كه تموم شد راه افتاديم سمت پارك و بعد از يه خورده بازي كردن راهي خونه شديم.اينجا بود كه با ديدن سفره سحري من هم نشستم و سحري خوردم و ماماني برام توضيح داد كه چه جوري ميتونم روزه كله گنجشكي بگيرم . آره دوستان . به قول بابايي توفيق رفيقم شد تا برا اولين بار مزه ي سحري رو بچشم. تا بعد به خدا ميسپارمتون . خدانگهدار . [ سه شنبه نهم شهریور 1389 ] [ 12:26 ] [ سید امیر حسین ]
[ چهارشنبه بیست و دوم اردیبهشت 1389 ] [ 20:51 ] [ سید امیر حسین ]
سلام به همگی . چاترتم (چاکرتم ) داش . قربون حاجی .
از دست این بابایی . بگذریم امروز ۲۰ بهمنه و خدا ۴ سال پیش من و به مامان و بابا داد . خوشحالم که خدا تا الان خیلی هوام و داشته و سلامتی بهم داده تا بتونم زندگی کنم و آماده ی روزای پیش روم باشم . برا همه ی توچولوها دعا کنید و بعدش برا من . تا بعد که عکسای تولدم رو براتون بذارم همه رو به خدای مهربون میسپارم . این هم عکسام
[ سه شنبه بیستم بهمن 1388 ] [ 11:35 ] [ سید امیر حسین ]
شما بگید.
من اگه دختر میشدم رو دست بابا ننم میموندم؟ دختر به این خوشگلی کی دیده تا حالا؟
ببینید چقدر نمک دارم.
[ چهارشنبه هجدهم شهریور 1388 ] [ 11:31 ] [ سید امیر حسین ]
یادش بخیر جوون که بودیم چه بر و بازویی داشتیم .
[ چهارشنبه هجدهم شهریور 1388 ] [ 11:27 ] [ سید امیر حسین ]
سلام به همه ی شمایی که دوستون دارم و دوستم دارید . نماز و روزتون قبول باشه . جاتون خالی بعد از یکی دو باری که با مامانی رفتیم نمایشگاه قرآن ، بالاخره موفق شدیم یه وقت خالی تو زندگی بابایی پیدا کنیم و با سوء استفاده از این فرصت پیش اومده شاهد همراهی اون برا رفتن به نمایشگاه قرآن باشیم . (البته این و هم بگما ، اون تقصیری نداره . چون این ماه از ماه های پر ترافیک کاری براشه . اجرای برنامه . همراهی با گروه تواشیح و ....... )(برا سلامتیش صلوات) بابایی از سر کار زودتر رسید و رفت برا نماز . من و مامانی هم ماشین و گذاشتیم تو پارکینگ و راه افتادیم سمت نمازخونه . با دیدن بابایی من پیشش موندم تا مامانی بره نماز و برگرده . بعدش با بسته های افطاری ای که تو نمازخونه بهمون دادن افطار کردیم و راه افتادیم سمت نمایشگاه . بعد از یه دور زدن کوتاه رفتیم تو بخش کودک . تو بخش کودک هم نقاشی کشیدم . هم رفتم نمایش دیدم و هم قرآن خوندم و جایزه گرفتم .
تازه براتون بگم که بابایی بعد از معرفی من به استاد کریم منصوری ، ایشون من و بغل کرد تا بابایی یه عکس یادگاری ازمون بگیره . بابایی به استاد گفت که من چقدر ایشون و قرائت قرآنش رو دوست دارم .
بعدش رفتیم سراغ غرفه های فروش کتاب و نرم افزار و آخرین بخش که مامانی خیلی دوست داره بره اونجا بخش محصولات فرهنگی بود که تا دلت بخواد فرش قرآنی و از اینجور چیزای قشنگ داشت . اما قبلش باید بگم که همین طور که داشتیم از طبقه ی بالای نمایشگاه به سمت بیرون می رفتیم ، مامانی گفت بریم بخش آموزش تا ببینم اطلاعات مربوط به مهدهای قرآن رو از کجا میشه گرفت . تو این بخش یه اتاقکی بود که به نوجوونا آموزش هم می دادن . بابایی گفت : امیر حسین بریم پیش معلم بچه ها و قرآن بخون تا جایزه بگیری . منم که از خدا خواسته رفتم و پیش یه خانمه قرآن خوندم و اون به من جایزه داد اما با دیدن جایزه های بزرگی که به معلمای بچه ها میدادن زدم زیر گریه و گفتم که من اونا رو میخوام و اینجا بود آغاز بهانه گیری های من که تقریبا تا آخر نمایشگاه ادامه داشت . میگید چرا ؟ گوش کنید . تو ادامه ی مسیر وقتی که از یکی از خانما جایزه گرفتم ( آب نبات چوبی ) این آب نبات تو بخش محصولات فرهنگی از دستم افتاد رو زمین و بابایی هم که دید کثیف شده انداخت تو سطل آشغال . و اینجا بود که داد و هوار من به آسمون رفت و بابایی بخاطر اینکه از کوره در نره و شل و پلم نکنه از اون بخش رفت بیرون و بیچاره مامانی بود که من و تحمل میکردم با نق و نوق های زیادم .
خلاصه براتون بگم که اون شب اعصاب معصاب برا کسی نذاشتم تا اینکه تونستند با دوز و کلک یه خورده آرومم کنن که بریم سمت خونه . خیلی زیاد شد . ماجرای شام خوردن تو پارک و دعوای گربه ها باهم باشه برا بعد . خداحافظ . [ چهارشنبه هجدهم شهریور 1388 ] [ 10:52 ] [ سید امیر حسین ]
سلام و امیدوارم حال همتون خوب باشه . معذرت میخوام که از اردیبهشت تا حالا نتونستم مطلب جدیدی براتون بذارم . آخه بابایی که به نیابت از من وبلاگم و به روز میکنه ، سرش شلوغه و نمیرسه که زود به زود حرفام و بهتون برسونه . البته من ازش خواستم که یه خورده بیشتر تحویلم بگیره و اونم چون من و دوست داره قول داده که زود به زود حرفای من و به گوشتون برسونه . دیشب (شنبه ۱۷ مرداد ۱۳۸۸ ) عروسی عمو مهدی بود . (عمو شکوری) اما من نرفتم برا عروسی یا بهتر بگم من و نبردن !؟ اما آخر شب بعد از تموم شدن عروسی که عمو مهدی میخواست با خانمش بره سمت مقبره شهدای گمنام بابا و مامان سریع اومدن دنبال من (که خونه ی مامان ملوک بودم ) و من و هم برداشتن تا با خودشون ببرن . اینجوری شد که من هم تونستم عمو مهدی رو تو لباس دومادی ببینم و عروسیش رو بهش تبریک بگم . البته بابایی همش بهش تسلیت می گفت اما من فکر کنم الان عمو مهدی خیلی خوش به حالش شده که یکی میتونه جوراباش و بشوره و براش چایی و غذا درست کنه . من هم با این دستای توچولوم دعا میکنم براشون و از خدا میخوام که خوشبخت بشن و هر چه زودتر یه دوست برا من از بیمارستان رسالت بخرن . (همون جایی که مامانی و بابایی من و از اونجا خریدن ) .
[ یکشنبه هجدهم مرداد 1388 ] [ 18:6 ] [ سید امیر حسین ]
روز شنبه ۱۲/۲/۱۳۸۸ تقریبا ساعت ۹ شب بود که همراه با بابایی و مامانی رفتیم مسجد خاتم الانبیاء (مسجد سنگی) برای شرکت تو جلسه ی قرآن استاد محمدیون . وارد مسجد که شدیم بعد از سلام و احوالپرسی بابایی با آقای محمدیون ،ايستاديم به نماز . بعد از تموم شدن نماز بابايي و دلا و راست شدن من رفتيم به جمع قارياي جلسه اضافه شديم . من يه خورده كنار بابايي نشستم اما طبق معمول شيطون داشت قلقلك مي داد كه برم ماشين بازي و از اين حرفا . بابايي ديد كه زورش به من نمي رسه و نميتونه جلوي فرياد و صداي من و بگيره من و آورد بيرون و شروع كرد به صدا زدن ماماني تا با تحويل من به اون يه نفس راحت بكشه و بتونه حواسش رو تو جلسه بيشتر جمع كنه . منم كه بهونه ي ماشينام و مي گرفتم به داد و بيدادم ادامه دادم تا اينكه فشار وارده از ناحيه ي زير شكم بابايي و مجبور كرد كه در جهت خالي شدن مثانه ي مبارك بنده اقدامات فوري اي انجام بده تا مجبور نشه كل مسجد رو بشوره . در حال انجام امورات بودم كه ماماني هم سر رسيد و با بسته شدن سگك كمربند به آغوش ماماني رفتم تا برم به قسمت زنونه و ماشينام و در آغوش بگيرم و خلاصه . سرتون رو درد نيارم ، بابايي يه چشمش به قرآن و جلسه بود يه چشمش هم به من كه زياد شيطوني نكنم . بعضي موقع ها هم با چشماش حرفاي بدي به من ميزد كه بهتون نميگم . تقريبا ساعت ۳۰/۱۰ بود كه بابايي از استاد خداحافظي كرد و راه افتاديم سمت خونه .
تا شد هفته ي بعد كه كمي دير تر رفتيم برا جلسه . اين دفعه جايي كه نشستيم نزديك بود به جاي استاد محمديون . بعد از احوالپرسي استاد به منم سلام داد و من هم جوابش رو دادم و تكيه دادم به بابايي . بابا هم جلوم قرآن گذاشت تا چشمم با ديدن آيات خدا نوربالا بزنه اما غافل از اينكه ماشيناي توي توله (منظورم كوله هست ، اينقدر گير ندين . طول ميكشه تا به ك ، ت نگم ) داشتن داد مي زدن امير حسين ، امير حسين ، هو هو . بيا بازي ، بيا بازي ، هو هو . و من هم چون طبق معمول طاقت دوري از ماشينام و ندارم توله ي خودم و كوله ي شما رو برداشتم و با همون نگاه پر حرف بابايي رفتم يه گوشه تا با ماشين هام بازي كنم. حالا نميگم كه چقدر سرو صدا راه انداختم و چقدر بابايي رو از جاش بلند كردم تا بياد و اين عامل شرارات و براندازي رو ساكت كنه . در همين حين بود كه ناگهان فشار وارده باز به سراغ اومد و من بدو بابايي بدو . البته من نفهميدم چرا يهويي دوييدم اما مطمئنم بابايي دوييد تا بياد و وجدان من و راحت كنه .بالاخره بعد از رفع حاجت اومدم كنار بابايي نشستم و تو همين لحظه استاد به بابايي اشاره كرد كه برا تلاوت پشت ميكروفن قرار بگيره كه با مخالفت شديد من همراه شد . يكي از بچه هاي جلسه ديد كه من نميذارم بابايي بره پشت ميكروفن پا شد و ميكروفن رو آورد پيش بابايي كه من ديگه طاقت نياوردم و زدم زير گريه و داد و بيداد كه بابايي نبايد بخونه . بابايي هم كه مي خواست من و آروم بكنه بغلم كرد و من هم از اين فرصت استفاده كردم و محكم خوابوندم زير گوش بابايي . خلاصه بگم كه نذاشتم بابا تلاوت كنه و نفر بعدي شروع كرد به تلاوت . اين كار من بهانه اي شد تا بابايي من و بياره تو ماشين و تحويل ماماني بده تا بتونه تلاوت امشبش رو انجام بده . بعد از تقريبا يه ربع كه پيش ماماني تو ماشين بودم بابا اومد و شاهد آب دادن دسته گلي از طرف من بود كه نمي گم چي بود و پس از پاكسازي راه افتاديم سمت خونه . تا بعد خدانگهدار .
[ پنجشنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1388 ] [ 12:1 ] [ سید امیر حسین ]
خدا جونم سلام . امام حسین ، عمو عباس رقیه سلام .
من امیر حسینم. یادتون که نرفته . من و که فراموش نکردین ؟ الان نزدیک به ۲ هفته است که مشکلاتم خواب و قرار رور از مامانی و بابایی و مامان ملوت (ملوک) و بقیه گرفته . آخه داشتم برنامه می دیدم یهویی بعد از اینکه مامانی دست و روی من و شست و من و گذاشت رو زمین از حال رفتم و بی حال شدم . بعدشم مامانی با گریه با بابایی تماس گرفت و همزمان مامان ملوت و بابا محسن هم اوندن و من و بردن بیمارستان . الانم دارم دارو میخورم تا ایشاالله بهتر شم . امام حسین جونم ! تو که خودت می دونی مامان و بابا طاقت ندارن مریضی و بی حالی من و ببینن . تو که خودت می دونی بچه ی آدم جلوش بال بال بزنه چقدر سخته . تو که خودت داغ علی اصغرت رو دیدی . تو که خودت شرم داشتی با ربابه روبرو شی . تو رو جون رقیه ات که هم سن و سال الان من بود . تو رو جون علی اصغر ناز نازیت کمکم کن تا من دیگه اشکهای مامانی و نبینم . کمکم کن تا نبینم بابایی بخاطر حال مامانی اشک هاش و می ریزه تو دلش . کمکم کن تا نبینم دل مامان ملوت و بابا محسن و دادا مصطفی و دایی محمد پر آشوبه . من که می دونم هر چی تو سرنوشتم نوشته و خدا صلاح بدونه همون میشه پس کمک کن مامان و بابا هم از این امتحان سربلند بیرون بیان و کمتر برا من غصه بخورن . راستی امام حسین جونم ! دوباره میخوام داد بزنم و بگم « امیری حسین و نعم الامیر » تا انرژی بگیرم و خودم و آماده ی سرنوشتی کنم که مطمئنم خدا همون رو میخواد . خیلی چاکریم . [ یکشنبه ششم اردیبهشت 1388 ] [ 18:0 ] [ سید امیر حسین ]
جای همتون خالی ، شب اربعین رفتیم خونه ی عمو شتوری (شکوری) هیأت . هر چند عمو به بابایی برنامه ی هیأت رو خبر نداده بود اما بابایی به محض باخبر شدن زودتر از همیشه اومد خونه تا سه تایی یعنی من و مامانی و خودش باهم بریم اونجا . من هم که غروبی رفته بودم حموم و بلور شده بودم به کمک بابایی و مامانی لباس مشکیم و تن کردم و راه افتادیم . طبق معمول و با توجه به اعتیادی که به نوار محمود کریمی دارم تا اومدم تو ماشین از مامانی خواستم که نوار کریمی برام بذاره و اون هم جز اطاعت امر معمولا چاره ی دیگه ای نداره . رسیدیم و دم در عمو شتوری و دیدم . من و بغل کرد و بهمون خوش آمد گفت و رفتیم تو اتاق . اینها همه رو گفتم تا بدونید که امیرم یعنی حسین ، امیر حسینش رو برای مراسم اربعین دعوت کرد و اون شب من سعادت داشتم تا اسمم بعنوان عزادار شب اربعین تو پرونده ی اربعینی ها ثبت بشه .
نکته ی جالب دیگه ی اون شب کادوهای تولدم بود که از خاله مرضیه و خاله فرزانه گرفتم . دستشون درد نکنه . اونا خیلی من و دوست دارن همونجور که من دوسشون دارم . در ضمن تا یادم نرفته از یه بامزه ای به نام مشتات خانم (مشکات خانم ) بگم که خواهرزاده ی عموشتوریه و خیلی با نمکه . درست مثل خودم . اون هم اون شب لباس مشکی تنش کرده بودو اون وسط مسطا ویراژ میداد . جدیدا مثل اینکه فهمیده خیلی دوسش دارم . آخه همش میومد سمت من و دستام و میگرفت و میخواست من پیشش بمونم .یهو تا دیدیم رفت سمت اتاق عقبی خداحافظی کردیم و اومدیم بیرون تا دلش نشکنه و دریه (گریه) نکنه .
این هم بود ماجرای شب اربعین . تا بعد . [ سه شنبه بیست و نهم بهمن 1387 ] [ 15:13 ] [ سید امیر حسین ]
از شما چه پنهون مدتیه که شبها تو خواب خون دماغ میشم .(دعا کنید که زودتر خوب شم ) تو یکی از این شبها که خون زیادی از بینی من اومد و تمام صورت و دست و لباسام خونی شد یهویی یاد فیلم هایی افتادم که تو این مدت از تلویزیون پخش میشه و بچه های مظلوم غزه رو نشون میده . بابایی که اومد به کمک مامانی تا هم اونو دلداری بده و هم به من کمک کنه و بغلم کنه به من گفت چی شده امیر حسین؟ و من هم گفتم بابایی شبیه بچه های غزه شدم .
بابایی بعد از این حرف من و بغل کرد و آرومم کرد و با کمک مامانی بعد از مطمئن شدن از بند اومدن خون بینی ، من و تو جام قرار دادن تا بخوابم . آره ! من باید با آرامش تو یه جای آروم کنار مامان و بابا باشم اما بچه های غزه باید هر لحظه منتظر بمب و موشک و ترکش باشند . ایشاالله خود خدا نگهدار و مواظبشون باشه . اسراییل خیلی بدی .
[ شنبه بیست و ششم بهمن 1387 ] [ 18:20 ] [ سید امیر حسین ]
تو روزای محرم یه هیأتی تو کوچمون هست که معمولا شبها برای عزاداری تو کوچه ها و خیابونا دسته روی می کنند . هر موقع که صدای طبل و بلندگوشون میاد سریع میرم دم پنجره و خودم و کش میارم تا بتونم یه چیزایی اون دوردورا ببینم . بعضی موقع ها هم لج میکنم که من و ببرین بیرون تا ببینمشون . تو یکی از این شبها که داشتیم از بیرون میومدیم سمت خونه خورد به زمانی که هیآت داشت از راه می رسید و نزدیک کوچمون بود و بابایی از اونجا که می دونست من علاقه ی زیادی دارم تا از نزدیک زنجیر زنی و مداحی و طبل و سنج رو ببینم از مامانی اجازه گرفت تا من و ببره پیش دسته ی عزاداری . و من هم خوشحال از این بابت با بابایی راه افتادم . از اون شب به بعد هر چیزی رو که تو دستم بود جای زنجیر فرض میکردم و با یه چرخش میاوردم رو شونه هام و اینقدر این کار رو تکرار کردم تا یه روز که رفتیم سمت بازار مامانی برام یه زنجیر کوچولو خرید و این زنجیر شد اولین زنجیر برای ابزار نوکری و ارادت من به امام و امیرم یعنی حسین . امیری حسین و نعم الامیر
[ شنبه بیست و ششم بهمن 1387 ] [ 17:59 ] [ سید امیر حسین ]
از اونجا که بابایی و مامانی خیلی علاقه دارن تا من انس بیشتری با قرآن و اماما داشته باشم و با توجه به اینکه از علاقه ی زیاد من به موسیقی و نوار و سی دی و از اینجور چیزا آگاه بودند در یک اقدام جالب یه نوار سامی یوسف برام خریدند تا تو ماشین با هم گوش کنیم .
جالبه براتون بگم که چون من کوچیکم و زود جوگیر میشم اجازه ی عوض کردن نوار تو ماشین رو نمیدادم و این کار بابایی رو خیلی اذیت میکرد . این روال تقریبا نزدیک به یه سالی ادامه داشت و من راضی نمیشدم که کسی نواری غیر از نوار سامی یوسف تو ماشین گوش بده . بابایی که دید نمیتونه حریف من و گریه ها و لجبازی هام بشه در یک اقدام جالب اوایل محرم امسال دو تا نوار محمود کریمی بعنوان کادو برام خرید و از اون به بعد دیگه راضی شدم که به این نوارها گوش بدم و یواش یواش دست از سر نوار سامی یوسف برداشتم و الان اینوری دارم غش میکنم و اجازه نمیدم که کسی غیر از نوار کریمی گوش کنه .
چه کنیم ، ما اینیم دیگه .پسر روز عاشورا این چیزا رو هم داره دیگه . [ شنبه بیست و ششم بهمن 1387 ] [ 17:6 ] [ سید امیر حسین ]
راستی یادم رفت در مورد کام گرفتن از تربت کربلا در روز تولدم که صبح عاشورا هم بود براتون بگم . شبی که قرا بود فرداش (۲۰ بهمن ۸۴) من به دنیا بیام بابایی رفت هیأت تا مراسم شب تاسوعا رو از دست نده . اونجا بود که با رفیقاش قضیه ی به دنیا اومدن من و مطرح کرد و از رفیقاش سراغ تربت کربلا رو گرفت تا وقتیکه من به دنیا اومدم قبل از خوردن شیر اولین چیزی که مزه ی اون رو بچشم تربت کربلا باشه . و از اونجا که خداجون من و خیلی دوست داره ، یه آقا مجیدی از رفیق های بابام پیدا شد که تو همین هفته ای که گذشت از کربلا اومده بود و با خودش تربت نابی رو که از خادم امام حسین گرفته بود با خودش آورده بود و یه خورده از اون رو برا خودش نگه داشت . خلاصه تو اون شب بارونی بعد از تموم شدن هیأت ، بابایی و عمو شتوری (شکوری ) رفتن سمت خونه ی آقا مجید و تربت رو از اون گرفتن تا که من الان افتخار کنم که روز تولدم هر چند حسین شهید شد اما کامم با عطر تربتش معطر شد که یادم بمونه کامی که با عطر حسین خوشبو میشه نباید خوشبویی خودش رو به هر بهانه ای از دست بده . خدا کنه بتونم با کمک امام حسین و مادرش حضرت زهرا تو مسیر خودش قرار بگیرم و فدایی راهشون بشم . ایشاالله .
[ چهارشنبه شانزدهم بهمن 1387 ] [ 18:20 ] [ سید امیر حسین ]
جا داره از زحمت های زیادی که مامانی برام کشید و میکشه تشکر بکنم . مخصوصا کتاب خوندن برای من و قصه گفتن . اونم قصه هایی که از امام حسین و عباس و رقیه و ....... برام میگه . و اونقدر سعی میکنه زیبا و ساده برام از این آدما داستان تعریف کنه که من خیلی راحت به اونها علاقمند میشم و ازش میخوام که بیشتر برام بگه . تو ایام محرم که تلویزیون و خونه و کوچه و همسایه حال و هوای محرم دارن من هم از مامانی میخوام قصه ی عباس رقیه رو برام تعریف کنه و اینکه اون رفت برای رقیه و علی اصغر آب بیاره و تشته شد .(کشته شد )(۱) کاش عمو عباس رقیه می تونست برای علی اصغر آب بیاره که اون تشنه نباشه . راستی این نکته رو بگم که من هر وقت آب میخورم بلافاصله به حسین سلام میدم و به یاد تشنگی اون و بچه هاش هستم . سلام بر حسین . (۱) : من هنوز نمیتونم خوب حرف ک رو تلفظ کنم و ت تلفظ میکنم.
[ چهارشنبه شانزدهم بهمن 1387 ] [ 18:1 ] [ سید امیر حسین ]
|
|||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||
| [ طراحی : ایران اسکین ] [ Weblog Themes By : iran skin ] | |||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||